![]() |
![]() |
|
| داستان |
|
مثل تمام آنهائي كه شلوارشان را خراب مي كنند، قدمهايشان نا منظم ميشود، راه مي رفت. خودش را خراب كرده بود. همه اش تقصير اين بادام هاي لعنتي بود كه از صبح تا به حالا روي دلش مانده بود و يكدفعه همه اش ريخته بود بيرون. اگر كمي بيشتر راه مي رفت حتي كفشهايش هم پر مي شد. بوي خوبي هم نمي داد. به سمت يكي از صندليهاي پارك رفت. سرد تر شده بود. داشت خشك مي شد. چهرهاش مثل آنهائي مي مانست كه مي خواهند خودشان را پنهان كنند. به سختي نشست و به قفل بزرگ دستشوئي خيره شد. مي خواست فحش بدهد ولي فقط ياد آن دوستش افتاد كه روي ديوار شهرداري شاشيده بود. «كار خوبي كرد... لعنتي ها». بايد از شر اين اوضاع خلاص مي شد. زير چشمي به مردم نگاه مي كرد، مي دانست بوي خوبي نمي دهد. روي صندلي دراز كشيد. كمي هم شكلك در آورد و خودش را به خواب زد. از خواب كه پريد هوا تاريك شده بود و مردم داخل پارك به او توجهي نمي كردند. مثل يك تكه چوب خشك شده بود. بلند شد و لباسش را مرتب كرد. باورش شده بود كه ديوانه است. مردم را نگاه كرد، هيچ خبري نبود. از پارك خارج شد. ولي آن در لعنتي هنوز قفل بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:20 توسط بائوباب |
|
|
داخل، در نيم باز بود، شكل عرياني دور خودش مي چرخيد. نزديكتر شدم، سرم را عقب كشيدم تا در به صورتم برخورد نكند به اطرافم نگاه كردم تا چيزي زير پايم بگذارم، نديدم. نمي خواستم بپرم مي فهميد. صدا خانه را پر كرد.از روزنه كليد نگاه كردم. مي خواست اتفاق بيفتد مثل شكستن مجسمه، دودُپ دودُپ، دودُپ دودُپ. تس تس، تس تس. صدايش زدم، خبري نشد : « به جهنم كه مي فهمد »، دستم را مشت كردم و لگد زدم. در بسته بود. صداي آواز مي آمد.. آاااا...آاااا.... پريدم، مي چرخيد. پريدم، تاريك شده بود. فقط صدا مي آمد، همه چيز آواز، موسيقي، فرياد. مجسمه شكست. صندلي داخل اتاق بود. پريدم، هيچكس نبود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:46 توسط بائوباب |
|
|
فلفل ريخت روي ميز و دخترك باتمام قدرت عطسه كرد. تمام آنهائي كه دور ميز نشسته بودند چشمانشان را ماليدند و پسر همچنان خيره به او نگاه مي كرد. روي ته مانده فلفل ها با انگشت اشاره سمت چپ نقش درخت کجی را كشيد. دخترك معذرت خواهي كرد و بدون توجه به درخت فلفل روي ميز را جمع كرد و چندين بار دستانش را در هوا به هم كوبيد و سرش را پائين انداخت مثل آنهائي كه خجالت مي كشند. - : براي امروز كافيه. - : به چشماش نگاه كن حسابي قرمز شده. - : دوباره ديشب گريه كرده. - : ن نه. - : توباز هم حرف زدي ؟! - : خو خودش م ميگه. - : خفه شو. خفه شو. - : چشماش واقعاً قرمزه نگاه، يه لكه خون. - : بخاطر فلفله. - : گفتم كافيه! دخترك كيفش را وارسي كرد و دستمال كاغذي مچاله شده ای را بيرون كشيد و شروع كرد به پاك كردن صورتش كه اشك تمام رنگها را روي آن به هم ريخته بود. پسر با پا همان درخت را روي زمين كشيد و به اطراف نگاه كرد و ليوان چايش را سر كشيد. - : ميزُ حساب كن. - : دخترك از كيفش چند تائي اسكناس مچاله شده در آورد و ريخت روي ميز. - : بو بخوره توس سرت، چيه اينا... ج جنده. كه همه به طرف ميز آنها چرخيدند. خبري نبود. پير مرد قرص و محكم به صندلي تكيه داده بود. دخترك با دستمالش ور مي رفت، پسر دستش را مشت كرده بود و پُك هاي ِ محكمي به سيگار مي زد و آن گوشه اي، آن كه آب دهانش مدام سرازير بود دستش را روي صورتش گرفته بود و فحش مي داد. يكي از آن قد كوتاه ها كه دماغ تمام صورتش را پر كرده بود خِر خِر مي كرد و بهت زده به دوستش نگاه مي كرد. - : بار آخرت باشه. - : هَ هَ هَركي گو، گوش نده كُ كُ تك ميخوره. - : همش بخاطر فلفلهِ. - : نه... اون، اون لكه خون. پسر سيگارش را روي ميز خاموش كرد و از آنجا خارج شد. باران مي باريد. سيگار ديگري روشن كرد يقه كتش را برگرداند و در سرازيري كنار خيابان ناپديد شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:45 توسط بائوباب |
|
|
مثل تمام شبهاي گذشته خوابيده بود و آنگونه كه چهره اش نشان مي داد هيچ خواب مهمي نمي¬ديد كه با بيدار كردنش ناراحت شود. و اين مرد كنارش نشسته بود و نوازشش مي كرد كمي هم آواز خواند، مدتي هم فقط نگاه كرد. - : دوست داري بيدارت كنم؟ - : حالش رو ندارم. "اين رو مي گفتي. يا شايد فرصتش نيست." به دوردست ها نگاه كرد. از آن بالاها نسيم خنكي مي آمد. جايي پيدا كرد و سرش را به آن تكيه داد و دوباره خيره شد. گردنش درد گرفت، تكيه گاه سر را عوض كرد، كمي هم جابه جا شد تا راحت تر بنشيند اما احساس كرد فاصله اشان زياد شد و برگشت سرجايش. - : كوير، يادته همينطوري خوابيده بودي مثل امشب. - : كه چي ؟ - : خوب، اون شب گفتي با بودنم راحت تر مي خوابي. زن آرام در جايش چرخيد و به مرد پشت كرد. چند كلمه اي را هم به زبان آورد اما مفهوم نبودند. شايد خواب مي ديد... - : نزديكي هاي صبح بود كه خواستي بغلم كني. - : يادم نمي ياد. - : چون خوابي، تازه اگر مي گفتي هم باور نمي كردم. - : حرف رو عوض كن. - : اين تكيه كلام پير زني بود كه چند وقت پيش همسايه مان بود. نمي دانم كجا رفت ولي هر وقت مي گفتم تو واقعاً هيچ وقت نخواستي كسي نوازشت كنه، مي گفت : " حرفُ عوض كن". - : نمي گذاري بخوابم. - : الان چه وقت خوابه. دستان زن دنبال چيزي مي گشت، مرد كاملاً در جايش فرو رفت و خودش را به دستان زن نزديك كرد، زن مثل اينكه گريه مي كرد. شايد خواب خوبي نمي ديد. دستانش به مرد نرسيد. مرد يك بار ديگر خيره شد و فكر كرد كه ديوانه شده است. - : هميشه اینجایی، هرجا كه باشي. - : خيالاته. - : خيالات اين چيزهائيه كه تو داري مي بيني، من بيدارم. زن را بوسيد، باورش شد كه ديوانه نيست و خيالاتي نشده. زنش همانجا كنارش دراز كشيده بود، مرد مي توانست او را لمس كند وبه دوردست ها نگاه كند، به چراغ های روشن و خاموش آن سوی شهر. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:59 توسط بائوباب |
|
|
اولين پسر و دختري را كه با هم ديد خنديد خنده داشت اگر آدم مي دانست اين دو نفر چند لحظه پيش جلوي در ورودي يك نمايشگاه عكس يكديگر را بوسيده اند. بعد از اينكه جلوي در ورودي يك نمايشگاه عكس او را بوسيده بود به اين فكر افتاد، خنديد، خنده پير مرد بستني فروشي كه او را هنگام بوسيدن ديده بود خنده دار بود، پير زني هم كه تازه عروسي كرده بود همينطوري مي خنديد. شيطنت در نگاهش موج مي زد، مثل اينكه فكرش را مي خواند. هر چند فرقي هم نمي كرد چون تماشاي بوسه زدن خنده دارد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:58 توسط بائوباب |
|
|
بشقاب ها را آرام مي شويد كه خاطره مادر را زنده كند و پدر مي خوابد تا گرسنگي ظرفها را كثيف نكند. مادر باز هم زنده ميشود كنار دخترش مي ايستد، خاطره ها همه مي روند، مادر ظرفها را مي شويد، پدر گرسنگي را تحمل نمي كند، دختر مي خوابد، مادر غذا درست مي كند، پدر ظرفي كثيف نمي كند، مادر و خاطره هايش مي روند. پدر گرسنگي را فراموش مي كند و دختر به همه اينها مي خندد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:57 توسط بائوباب |
|
|
باران، خشمگين وارد اتاق شد.مرد كه گريه اش سر آمد؛ باران باراني اش را در آورد، رو به روي مرد نشست. صندلي خيس شد، كمي به هم نگاه كردند، كسي حرفي نزد، مرد كه رفت بيرون باران در اتاق مي باريد، مرد دو باره گريه كرد، خانه را سيل برد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:37 توسط بائوباب |
|
|
اين زن قبلاً سينه هايش را بريده بود و اين كارش هيچ ربطي به اتفاقي كه افتاده بود نداشت. فقط مي خواست مثل پدرش نباشد. شوهرش هم براي اينكه او يعني زنش نمي خواست مرد بشود خيلي تلاش كرده بود ولي نتوانسته بود بيشتر از اين كاري بكند. ماجرائي ندارد كه تعريف يا توصيف كنند مثل خيلي از مسائل ديگر طبيعي بود، يعني صبح زود از خواب كه بيدار شده بود لباس خوابش را هم در آورده بود و رفته بود وسط خيابان و آن كاري را كه نبايد، انجام داده بود. همه ديدند كه او چيزهائي ندارد، مهم نبود چه چيزي. ضمناً به هيچ وجه خنده دار نبود كسي هم گريه نكرد يعني ناراحتي هم نداشت و حتي تعجب هم نكردند، شايد طبيعي باشد ولي آن اتفاق افتاده بود. خودش روزهاي اول آشنائي به شوهرش گفته بود كه سومين دختر پدرش است وبدون اينكه مادرش را ديده باشد با دوازده خواهر ديگرش كه معلوم نبود مال كدام يكي از آنهاست در يك خانه زندگي مي كردند. شايد پدرش نمي خواسته يكسري از حرفها را بزند، چون همه دختر هايش يك چيزي كم داشتند. مهم نيست چه چيزي ولي نداشتند، بخاطر اين همه را زنداني كرده بود.ولي اين فرار كرده بود تا شوهر كند. به شوهرش مي گفته پدرش دنبال آدمهائي مي گشته که از بعضي چيزهائي كه دخترهايش كم داشتند دو تا داشته باشد كه بچه اشان سالم بدنيا بيايد. مي گفت ؛ پدرش يك مورد آورده بود كه يكي از پاهايش هفت هشت تا انگشت داشت و مي خواست به آن خواهري بدهدش كه يكي از دستهايش فقط يك انگشت داشت. مي گفت : "بچه اشان سالم بدنيا مي آيد يا حداقل يك انگشت كمتر يا بيشتر دارد، بهتر از چند تاست." ولي آنها هر چهار تا بچه اشان يا مرد يا بدنيا نيامد، آن موقع ها هم كسي نخنديد، اما مي گفت كه من حسابي گريه كردم، ناراحت نبودم فقط گريه كردم. شوهرش همه اين حرفها را شنيده بود و قبول كرده بود كه او زنش بشود. يكي از بچه هايشان همه چيز داشت فقط كر بود يعني نمي شنيد وآن يكي پسرشان هنوز بدنيا نيامده بود كه ببينند چيزي كم دارد يا نه. خودش گفته بود كه مي خواهد به همه ثابت كند آدم مي تواند يك زن باشد و بچه بدنيا بياورد شايد اگر بچه اي بدنيا مي آورد مي فهميد كه پدرش چه كار مي كرده كه اين همه بچه داشته ولي هيچ وقت كسي زنهايش را نديده بود، به شوهرش هميشه مي گفته كه پدر من "اصلاً دزد نيست"، چون همه امان شبيه پدرمان هستيم. همه جايمان مثل اوست. پدر مي گفت : "شما بيشتر شبيه مادرتان هستيد تا من" ولي ما مي دانستيم كه بيشتر شبيه او هستيم. ولي آن روز كه وسط خيابان رفته بود تا بچه اش را بدنيا بياورد همه ديده بودند او شبيه هيچ¬كدامشان نيست. مثل پسرش كه شبيه هيچ كدامشان نبود چون همه چيز داشت. به پسرش گفت :"تو بايد با خاله هايت عروسي كني كه بچه هاشان سالم بدنيا بيايد و پسرش فقط گريه كرده بود. شايد نمي دانست كه پدرش قبلاً اين كار را كرده ولي بچه هاي هيچكدام از خواهر هايش سالم نبودند، همه اشان يك چيزهائي زياد داشتند مثل پدرش كه يك عالمه از همه اعضا داشت. پسرش كه بزرگ شد پدرش هم خودش را راضي كرد كه عروس دخترش بشود هرسه قبول كردند و پدر بزرگ تصميم گرفت اين نوه اش را هم خودش بدنيا بياورد. خيلي انتظار كشيدند، به اندازه ي بدنيا آمدن چند تا بچه. در عوض نوه اش بدنيا كه آمد از هيچ كدام هيچي نداشت مثل همه اشان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:31 توسط بائوباب |
|
|
هنوز قتلي اتفاق نيفتاده بود كه كار آگاه خودش را به اتهام قتل دستگير كرد و در حين جمع آوري مدارك جرم قاتل فرار كرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:21 توسط بائوباب |
|
|
مثل تمام شبهاي گذشته در ايستگاه نشست و خودش را روي صندلي رها کرد وسرش را به ديواره فلزي ايستگاه تکيه داد. حوصله اش سر رفته بود با ظرف غذايش ور مي رفت که به سمت صداي «بابا» «بابا» برگشت. دختر کوچکي با لباس سفيد و موهاي بافته شده طلائي رنگ که در آن تاريکي زياد به چشم نمي آمد با سرعت به سمتش مي دويد. به او رسيد و خودش را پرت کرد در آغوش او. به اطرافش نگاه کرد و به چشمان دختر خيره شد هنوز سوالي نکرده بود که گرمائي روي رانش احساس کرد ، دستي سفيد با انگشتاني بلند و باريک او را لمس مي کردند. زن زیبا و رنگ پریده ای به او لبخند مي زد. صداي پر سروصداي اتوبوس او را به خودش آورد ؛ ولي نمي توانست حرکت کند. مات ومبهوت به داخل اتوبوس خيره شد همان دو تا بودند به او دست تکان دادند و دور شدند. به خانه که رسيد به زحمت کليد در راپيدا کرد ، وارد حيات شد و از پله هاي چرک مرده و ديوارهاي ترک گرفته کورسو کورسو بالا رفت و وارد اتاق شد. دختر کوچکش مدتها بود که خوابيده بود وهمسرش تلويزيون تماشا مي کرد. با کفش وارد شد و بدون اينکه حرفي بزند با همان لباس ها کنار دخترش دراز کشيد و خوابيد. ××× شايد چند تائي اتوبوس رفته بود و او همچنان منتظر بود کسي اورا در آغوش بگيرد تا اينکه سوار آخرين اتوبوس شد و حرکت کرد و در تمام طول مسير گويا کسي برايش دست تکان مي داد. وارد خانه که شد دخترش را بغل نکرد ، شام هم نخورد و فقط خوابيد. صبح آنروز ظرف غذايش را برنداشت و لباس مرتبي پوشيد ورفت تا گمشده اش را پيدا کند. تمام زنان متبسم را با نگاه تعقيب مي کرد و به بهانه هاي مختلف کودکان را در آغوش مي گرفت. شايد روزها اين کار را انجام داد تا اينکه فکر کرد بايد فراموش کند و همان شب با خانواده اش شام خورد ، تا دير وقت با دخترش بازي کرد و شب را با همسرش گذراند. ظرف غذايش را برداشته بود و لابه لاي جمعيت به سمت محل کارش حرکت مي کرد. با صداي «بابا» «بابا» گفتن به پشت سرش نگاه کرد.اما کسي را نديد و به راهش ادامه داد نسيم خنکي مي وزيد، کسي دستش را گرفت. انگشتاني بلند و باريک و موهاي بافته شده طلائي رنگ که کاملاً به چشم مي آمدند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:18 توسط بائوباب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
داستانهای من
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان ها |
| پیوندها |
|
اهمیت نصرا...خان بودن |
|
RSS
|